تبليغاتX
شعر و داستان و ادبیات و طنز و ...

شعر و داستان و ادبیات و طنز و ...

شعر و داستان و ادبیات و طنز و ...

خدایی خدا غریبه


غریبه چون که ما عاشقش نشدیم


غریبه بنده لایقش نشدیم


غریبه رهرو صادقش نشدیم


امون ز غفلت امون زتهمت


از دست ما تو غیبت حضرت حجت


گناه شد عادت غیبت عبادت


جالب اینه گذاشتیم سر خدا هم منت


هرجا ریا شد به اسم خدا شد


همه دکان واکرده ایم حتی تو هیئت


چیو ببینه دل سیاه


یا رو زبون اللهم الرزقنی شهادت


از امربه معروف ترسیدیم


حاجی و دورشیطان گردیدیم


همسایه یتیم و سیر خوابیدیم


ما به زمین خورده خندیدیم


خدا نفهمیدیم


خدایی خدا غریبه


غریبه چون که راحت گناه کردیم


غریبه به نامحرم نگاه کردیم


غریبه نامه فقط سیاه کردیم


فروختیم ایمان


خریده ایم نان


خاک میخوره رو طاقچه هامون قرآن


سحر نه حالی نه خمس مالی


اسممون هم گذاشتیم ارزش های مردم


شیعه حرفیم


آدم برفی


هنوز نمک نخورده میشکنیم نمکدان


یه پا تو محراب یه پا لب آب


روبه روی عکس شهید عکس شهیدان


بگو خدا غرق امیدم کن


بی خریدارم


خریدارم کن


پیش مسن رو سفیدم کن


نذر ابوالفضل رشیدم کن


خدا شهیدم کن


خدایی خدا غریه


غریبه که دوسش داریم واسه حاجت


غریبه می پرستیمش برا جنت


غریبه که به تنهایی کرده عادت


تو راه پاکی زدیم به خاکی


چه عاشقی چه مجنونی چه سینه چاکی


جای حرم کیش


جای پرچم دیش


چه ساده بر مقدسات میشه حکاکی


این وضع ناموس کو کف افسوس


نکشیدیم خجالت از چادر خاکی


دیگه شیطان شد ایاک نعبد


ببین خدارو ول کردیم


میگردیم با کی


بگو خدا رحمی به حالم کن


لکه ننگم زلالم کن


عشق خودت رو مدالم کن


بکش و در علقمه چالم کن


خدا حلالم کن


خدا حلالم کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 18:17  توسط حامد نائینی  | 

حقه روز امتحان

چهار تا دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به پارتی و خوش گذرونی رفته بودند
و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند٬
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که
سر و روشون رو کثيف و کردند
و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند٬
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند٬
مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه
و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش
و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار
آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به امر شريف خر زنی مشغول ميشن
و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!
استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن
اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها بدليل داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميکنند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود؛
.
.
.
.
.
.
يك)   نام و نام خانوادگی:                    ۲نمره
دو )  کدام لاستيک پنچر شده بود؟           ۱۸نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو
ب) لاستيک سمت چپ جلو
ج) لاستيک سمت راست عقب
د) لاستيک سمت چپ عقب



داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:53  توسط حامد نائینی  | 

زن باردار هشت ماهه کره‌ای دو طلا گرفت...

در رقابت های تیراندازی تپانچه 10متر بادی انفرادی و تیمی ژین یونمی که اکنون یک زن باردار هشت ماهه است، توانست دو مدال طلا را کسب کند تا یکی از شگفتی های مسابقات را رقم بزند



ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:49  توسط حامد نائینی  | 

حکایت ..

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:

بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟

شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟

بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟

شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟

شتر مادر: پسرم، برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروری است.

بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.

شتر مادر: پسرم ، این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.

بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .

بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم... ..

شتر مادر: بپرس عزیزم.

بچه شتر:

پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟


ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:47  توسط حامد نائینی  | 

حکایت ..

خـــــر ما از کره گی دم نداشت...!!

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).دُم از جای کنده آمد.

فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !

مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !

جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .

قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است

ارسال به 100 درجه کلوب دات کام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:45  توسط حامد نائینی  |